صفحه اصلی>اخبار>خاطرات پرستاری>پرستار نشو!
خاطرات پرستاری

پرستار نشو!

 

می گفت یه وقت نری پرستار بشی ها...این ها از دوره 4ساله شون فقط بلدن زیر پای مریض و عوض کنن و آمپول بزنن ، آخرش هم لعن و نفرین های مریض پشت سرشونه که تمام تنمو سوراخ سوراخ کردی . اینکه دیگه درس خوندن نمی خواد . حداقل دکتری، مهندسی چیزی بشو پرستاری هم شد کار! یه شب، بعد از افطار مجبور شدم برادر کوچیکم رو ببرم دکتر. اورژانس جای سوزن انداختن نبود. می گفتن آقاهه دچار برق گرفتگی شده و الآن داره احیا می شه. همراهانشان یه چشم شون  خون، یه چشم شون اشک. بعد از حدود نیم ساعت اشک و ناله ، همه خنده به لباشون بود و داشتن خداروشکر می کردن .

گویا احیا جواب داده بود و مرد خونه هنوز سایه اش بالای سر زن و بچه هاش مستدام بود .یکی از پرستارها که کنار  ایستگاه  پرستاری ایستاده بود می گفت : همه ی توان یک شیفت کاریم رو گذاشتم رو احیا کردن این بیمار. دست هام دیگه جون نداره ! ولی خداروشکر که برگشت ، عمرش به دنیا بود خوشحالم برای خودش و خانوادش . من همان روزها پشت کنکور بودم .با خودم گفتم شغلی که با دست هات، حیات رو به زندگی دیگری برگردونی، سخته ولی دل نشینه ! کجاس اون آدمی که میگفت پرستاری که دیگه درس خوندن نمیخواد ؟ لعن و نفرین های مریض پشت سرشته ! من به استجابت دعای آن شبم، پرستار شدم و خوشحالم که به سهم کوچک خودم و به پشتوانه درس هایی که خواندم می توانم وسیله ای باشم برای سلامتی بیماران . خدایا شکرت .

      


۱۳۹۶/۱۲/۲۰ 904 شرکت باند و گاز و پنبه کاوه