صفحه اصلی>اخبار>خاطرات پرستاری>امـــــــــــــــــــــــــــــید
خاطرات پرستاری

امـــــــــــــــــــــــــــــید

 

چند روزی بود که به خاطر یک سرماخوردگی ساده ولی سخت توی بخش  ما بستری بود . دکتر به حالو روزش شک کرده بود و براش آزمایش نوشته بود . جواب آزمایش ها آماده شد . دکتر بررسی هاش رو شروع کرد . رفت توی اتاقو همه رو از اتاقش بیرون کرد تا باهاش تنها صحبت کنه . حدود یکساعتی طول کشید . دکتر اومد بیرون و من داشتم از بیرون اتاق بهش نگاه  می کردم جواب آزمایش ها همینجوری توی دستش مونده بود و بدون اینکه حرفی بزنه و حتی پلک بزنه داشت به اونها نگاه می کرد . رفتم توی اتاق، کنار تختش نشستم حس میکردم که دکتر حرف های خوشایندی بهش نزده ، دستش رو آروم گرفتم میخواستم بهش بگم که کنارش هستم . شاید هم میخواستم بهش بفهمونم که نگران نباشه. شروع کرد به حرف زدن ...دکتر بهش گفته بود که آزمایش ها نشون میدن که بیماری لاعلاجی گرفته و درمانی نداره. یعنی دیگه امیدی به زنده بودنش نیست.  اول گفت حالا که بیشتر از چند ماه زنده نیستم میخوام برمو تمام تفریحات و کارهایی که از سر ترس حرف مردم و دوستام انجام ندادم رو انجام بدم ..میخوام برم لباس های خوب بخرم و بپوشم ..میخوام شاد باشم و بخندم ....زیاد زنده نیستم ..... منم هیچی نمیگفتم ...یعنی نمیدونستم باید چی میگفتم ....بعدش گفت ... میرم به پدر و مادرم سر میزنم ...به خاطر گرفتاری کاری کم بهشون سر زدم ..میرم به دوستام سر میزنم و دورهمی میگیرم ..میخوام از بودنشون لذت ببرم .....یه کم سکوت کرد ... یه کم فکر کردو گفت ...نه من نا امید نشدم . امیدم رو از دست ندادم ... من میخوام زندگی کنم ....میخوام از زنده بودنم لذت ببرم ...پیش چند تا دکتر دیگه هم میرمو آزمایش هامونشون میدم ، با افرادی که این بیماری و دارن ملاقات میکنم ، رژیم غذایی سالم میگیرم و ورزش میکنم .... چند سالی از اون تصمیمات و  حرف ها می گذره و اون زنده است ..چون خواست که زندگی کنه و امید داشت ...


۱۳۹۷/۰۴/۲۰ 263 شرکت باند و گاز و پنبه کاوه